محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
14
ديوان صفيعلى شاه ( فارسى )
گفتم ايوان ترا روى زمين پرده كجاست * گفت افلاك بر اين پردهء ايوان منست گفتم از دست غمت بگذرم از كون و مكان * گفت هرجا گذرى ساحت و سامان منست گفتم آلوده صفى را ز چه شد دامن دلق * گفت پاكى همه چون درخور دامان منست گفتم ار لايق آتش بود اين خرقه بجاست * گفت بل درخور آمرزش و غفران منست [ اى صفى معشوقت آخر ديدى اندر خانه بود ] اى صفى معشوقت آخر ديدى اندر خانه بود * بر سراغش گرد عالم گشتنت افسانه بود شاهدى كآواز او از كعبه مىآمد به گوش * عشق بردم بر نشانش مست در ميخانه بود زان بت بىپرده پوشد ار كه شيخ شهر چشم * عذر او خواهم من از پير مغان بيگانه بود زاهد ار پنداشت با تسبيح او گردد سپهر * بىخبر ز آن چشم مست و گردش پيمانه بود روز آدم را سياه آن خال مشكين كرد و عقل * بر گمان افتادگان دلبردگى از دانه بود دود او در سوختن مىكرد ظاهر حال شمع * كاين شرر پنهان نه تنها در دل پروانه بود از صفى جو دارى از گمگشتهء در راه عشق * زانكه در زنجير زلفش سالها ديوانه بود